قبل از هر چيز ديگر، آماده شدن راز موفقيت است. ـ گاهي اوقات صلاح ما در اين
است كه به مقصود نرسيم زيرا مقصود براي ما ضرر دارد.
موريس مترلينگ
ـ اگر در اولين قدم موفقيت نصيب ما ميشد، سعي و عمل ديگر معني نداشت.
جان كولينز
ـ راز موفقيت در زندگي را فقط افرادي آموختهاند كه در زندگي موفق شدهاند.
هنري فورد
ـ پيروزي نصيب كساني ميشود كه بيش از همه استقامت دارند.
فرانكلين
ـ ممكن است با مشاجره و مباحثه، خصم خود را مجاب و سرگردان كنيد اما
چنين غلبهاي بيهوده است زيرا كه هرگز موافقت صميمانه طرف را حاصل
نتوانيد كرد.
آلبركامو
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط مجتبی مرادی
|

می آید آنکه دستها یش بوستان است
حرف کلامش آشنا با آسمان است
نام درخشانش همیشه پاک و شفاف
روشن،دل نورانی او جاودان است
بر زخمهای کهنه مان مرهم گذارد
او که نگاهش از حریر پرنیان است
شال امامت روی دوش بی ریایش
ناز نگاهش رازقی و ارغوان است
جاری لبهایش همه آیات توحید
او حجت حق مهدی صاحب الزمان (عج)است
یه سری هم به سایت شهرمان بزنید:www.khesht.ir
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط مجتبی مرادی
|
زندگي؟
زندگي را ديدي گفت كه:من دلالم
در به در،در پي بد بختيها مي گرديد
تا اسارت بخرد
راستي را ديدي كه گدايي مي كرد!
و فريب،پادشاهي مي كرد؟
آه...
ديدي...
ديدي!
اي عفيف به چه مي انديشي
قفل ها؟!
دستهاي آزاد
برترين هديه به ديوار و غل زنجيرند
راستي واسطه ها هم گاهي حق دارند
رمز آزادي در چنبر هر زنجيري ست
قفل هم اميدي ست
قفل يعني كه كليدي هم هست
قفل يعني كليد
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط مجتبی مرادی
|
چون سبوی تشنه از تهی سرشار از جویبار لحظه ها جاری است
جویبار لحظه ها جاریست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب
و ندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای اما با که باید گفت این؟
من دوستی دارم
که به دشمن خاهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری.
سهراب سپهری
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط مجتبی مرادی
|
تو یعنی گونه های غنچه ای را
به رسم مهربانی ناز کردن
تو یعنی کوچه باغ آرزو را
به روی گام یاسی باز کردن
تو یعنی وسعت معصوم دل را
به معنای شکفتن هدیه دادن
تو یعنی بوته ای از رازقی را
میان حجم گلدانی نهادن
تو یعنی جوستجوی آبی عشق
تو یعنی فصل پاک پونه بودن
تو یعنی چتری از احساس گل را
برای قلب بارانی گشودن
تو یعنی قصه ی شوق کبوتر
تو یعنی لذت سبز شکفتن
تو یعنی با تواضع راز دل را
به یک نیلوفر بی کینه گفتن
مریم حیدر زاده
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط مجتبی مرادی
|
دوباره باد می آید به همراهش نگاه تو
به دونبالت صدای من
که با فریاد می گویم تو ای زیباترین واژه ها!
چرا باران اشکت رل به پای یاس می ریزی؟
وتو با لحن غمگینت بسوی باد می گویی
من از آن روزی که اقاقی ها جدا گشتند
میان صدهزاران گل
گل یاسی جدا کردم که در شبهای تنهایی همواره مونس من بود
از این رو من نگاه اشکبارم را به پای یاس می ریزم
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط مجتبی مرادی
|
توزدنیای من وما
با هجوم دلخوشی ها
من در این بی خانمانی
با سکوت مبهم شب
در پی عشقت خرامان و خرامان می خزم
گه دراین ناباوری ها
می دهم خود را به دست روزگارم
تا مرا با خود برد
هرجا که خواهد بی صدا!
تا که شاید روزگاری
آن نسیم بی وفایی
آتش عشق تورا ویران کند
سوز و اندوه ازدلم برخواستست
من برایت می نویسم
عاشق عشق تو اینجا
در غم است
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط مجتبی مرادی
|
یا رب
دل که بشکنه کار تمومه دست میره سراغ قلم
پاها به سمت میز تحریر دفتر باز میشه وگریه هم آغاز...
دل که بشکنه روح آماده آماده است واسه پرواز.
آره...بالهاشو باز میکنه و باز همون حکایت همیشگی...
ولی بازم پرواز یادش رفته.
خدایا...این بار چقدر طول می کشه...
((خشکسالی تنها واسه زمین نیست))
برای دل هم هست و بیشتر از این دو آفتی برای چشمها.
نگاه کن...
دل اینجا نیست گزاشته رفته...
یا شاید هم مدفون شده زیر خروارها خروار گناه...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط مجتبی مرادی
|
موافق ثابت قدم
هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت
آری نداشت غم که غم بیش وکم نداشت
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم
هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت
در پیشگاه اهل خرد نیست محترم
هرکس که فکر جامعه را محترم نداشت
با آن که جیب وجام من ازمال ومی تهی است
مارا فراغتی است که جمشید جم نداشت
انصاف وعدل داشت موافق بسی ولی
چون فرخی موافق ثابت قدم نداشت
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط مجتبی مرادی
|
بحردرکوزه
به یاد مادر
در دشت آفتاب
بی سایه بان
در گرمای مرداد
بی آب
در تاریکی شب
بی چراغ
و در کدورت زمان
بی آینه
برای ما چه سخت است
زیستن بی آب بی چراغ بی آینه
بی سایه بان بی تو
که
دریا بودی و در دشت زمان جاری شدی
و
فانوس چشمانت هنوز برای ما سوسو
می زند
افسوس که در برهوت زندگی زبان
احساس به کام خشکیده واژه ها
می چسبد
و
من در حیرت
که
چگونه با کوزه کلمه ها دریا را معنا
کنم.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط مجتبی مرادی
|